و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر..

بایگانی
آخرین مطالب

هفت

جمعه, ۲۱ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ب.ظ

تمییز حس تعلق و محبت، شاید آخرین کاری باشه که منِ مادر نشده انجام ش میدم.

یا

من مادربزرگ نشده.

منِ دکتر نشده.

منِ آدم نشده..

آدم نشده.

آدم نشده.

آدم نشده.

آدم نشده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۲
فرفر

شیش

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

دوست داشتن تو خوب است وقتی نمیتوانم کاری کنم و حتی دست هام را تو جابجا میکنی.

مثل زنی که هزار بار هر تصویر را تصور کرده و با جزییات میداند و جلو میبرد اما شگفت زده میشود و تمام ش میکنی.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۸
فرفر

پنج

پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

قلب من به اندازه محبت به تمام انسان های کره زمین جا دارد.

وقتی دختری غریبه و ٣٨ساله چشم هاش را میبندد و یکهو باز میکند و وقی آدم را نگاه میکند، حرف های مشاورش یادم می آید. من که نبودم بشنوم اما شنیده م.

به قدر تمام مولکول های هوا برای ارتعاش بعد از ارتعاش حنجره مشاور، انقباض رگ های چشم دختر، فریادهای مغزش و شروع به حق دادن به خود.

میگوید" من؟ من دوس پسر نداشته م که. فقط یکی . اونم یازده سال باهاش بودم.من نمیتونم ازدواج کنم. میبینی که من وحشی م. من تحمل ندارم.ندارم"

و قلبش باز فشرده تر شده و بلند تر فریاد کشیده.

پسر روبه روی مان، مرد روبه رویمان حالا، کت و شلوار تنش کرده.

انگار همین دیشب رابطه ارامش بخشی را تحربه کرده. آرامشی کافی برای اینکه او احساس کند باید مدام یاد خاطرات سوییس ش بیافتد.

مدام تکرار کند که بج روی کت ش نشان چیست.

دماغش را بکشد و حس کند پالس های مثبتی بمن داده. وقتی گفته من توان شناخت افراد را به خوبی دارم و مدام اسم مرا تکرار کرده که فقظ اسم مرا یاد گرفته.

من همیشه همه چیز را بهمه یاد میدهم. بعد منتظر اشک هاشان مینشینم.

من عاشق اشک ادم ها میشوم.

اشک ها برای من مقدس ند، وقتی گفته ای"بگو.سال بعدو بگو الان."

نگات کرده م.

انگار چشم هات به دور ترین نقطه توی چشم هام خیره مانده.

سه تا خط کشیده ای، ستون ساخته ای. تیتر زده ای.

نگات کرده م.

انگار باید سکوت کنم.

لال شده م که "چه ت شده؟"

خودکار را انداخته ای درش را بسته ای.

-هیچی.

داده م دست ت که "بنویس."

مثل آرام ترین موجود جهان نوشته ای.

با کمترین سرعت ممکن.

وقتی همه چیز متوقف شده و چشم هام دیگر توان نگاه کردن ندارد.

تکرار میکنی.

-سال بعد.

نگاه کرده م.

قدر صدسال در همین یک ساعت زنده بوده ای و نمیفهمی.

مثل شبی؛

که ستاره هایش را در آغوش میگیرد.

باید تورا به آغوش بکشم.

نمیتواانم تورا به آغوش بکشم.

نمیدانم چه باید کرد.

نمیدانم به جز نگاه با تو چه باید کرد.

وقتی تمام جهان در قلب من جا شده و تو یکی بزرگ شده ای.

داد زده ای.

نگاه کرده م.

مات شده م.

کجا باید دنبال ت میکردم که به اینجا میرسیدم؟

اینجا که به کلمه ها اینطوری نگاه کنی؟ مثل هویج و خیار و پیاز؟

.

.

+باید به اندازه تمام اشک های دنیا زار بزنیم.

من همیشه منتظر اشک هام.

مثل اشک های قلبت وقتی میگویی"عاشقت شدم"

و بغض میکنی.

مثل اینکه همیشه همه چیز باید خوب و عادی جلو برود.

مثل اینکه عشقی هم هست که من بفهمم.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۱
فرفر

چهار

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۰ ب.ظ

بابای بچه ی تازه مرده، در حملات اهواز، سپاهی است.

پسر بچه ی تازه پا روی زمین دوانده، در آغوش پدرش به رژه با نظم و ترتیب نگاه میکرده و حتی نمیدانسته تفنگ یعنی چه.

همانطور که نمیدانسته جنگ چیست؛

مرگ چیست؛

ایدئولوژی چیست.

انگار بیست سال قبل باشد،

تو بغل بابات رفته باشی اهواز،

بابات سپاهی ست و نمیدانی فشنگ چیست.

ربط فشنگ به تفنگ چیست.

جنگ چی بوده که تمام شده.

جنگ چی میتواند باشد که نباید شروع شود.

اما بیست سال بعد است.

برای روزمره بودن، درصدی ضروری از زندگی شهری، بین طبقات مختلف ساختمانی مدرن و علمی یا پژوهشی ، بالا پایین می روی.

جنگ نیست.

پسر بچه تازه مرده.

عکس ش را که میبینی، لابد دلت گرفته یا گفته ای طبیعی ست.

نوشته ای غم انگیز ترین اتفاق همین است.

مرگ را شاید زیبا دیده ای.

شاید زشت.

از پسربچه ای که بیست سال قبل بودی، زیباتر شده ای، شاید هم زشت تر.

هیچ قطعیتی نیست.

بیست سال عمر را در نادانی گذرانده ای.

فقط میدانی فشنگ چیست و باید کجای تفنگ باشد.

میدانی جنگ چیست.

نمیفهمی جنگ چیست.

میدانی.

نمیفهمی.

انگار بیست سال قبل بوده باشد، از بغل بابات دویده باشی پایین.

زیر چکمه رژه سربازان له شده باشی.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۰
فرفر

سه

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۸ ب.ظ


من هنوز نمیفهمم چطور ممکن است کسی نسبت به بدحالی برادر خود بی تفاوت بماند،

نمیفهمم چطور میشود مادر بزرگ ها را از نوه ها جدا کرد،

نمیدانم آن مادری که فرزند هشت ساله ش را رها میکند و می رود، به کجا میرود، دوست دارم بدانم فکر میکند که به کجا میتواند برود.

من نمیفهمم چرا همه دنبال بیشتر برداشتن و بیشتر کشیدن و بیشتر خوردن و بیشتر بردن هستند،

نمیفهمم چطور باید پدری را مجاب کرد که گاهی هم بااااید بتواند،

من نمیفهمم چرا آن روز باید بحرف خاله م گوش میدادم و با دوستم که چیزی را داشت که من نداشتم. قهر میکردم.

و نکردم.

شاید نفهمیدنی ست،

فکر کردن به فهم نفهمیدنی ها؛ مرا تبدیل به کسی کرده که اگر تنها و تنها یک خاصیت داشته باشد، یقینا آن خاصیت دوست بودن است.

اینطور بخوانید که نام دیگر من دوست است.

صدفِ دوست.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۸
فرفر

دو

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۸ ب.ظ

تمام داستان های عاشقانه عالم خسته کننده ند.

آنجا که دنبال نقاطی میگردند برای یکسان شدن، شبیه شدن، کار مطلوب را در موقعیت مطلوب کردن.

توان فکر کردن ندارم و مدام از سوی کسی به فکر کردن دعوت یا حتی مجبور میشوم. 

جدایی همیشگی از اجتماع، برای من نه مطلوب ، نه دلپذیر ، نه زیبا ، نه حتی فکرکردنی ست ; بلکه دقیقا ضروری ست.

درصد بالایی از وجود من در بودن در خودم تعریف میشود. مثل بخش عظیم آب پرتقال که پالپ های پرتقال است و 

تصور کنید مورد پرسش باشد که "که چی که پالپ داری؟ میتونی نداشته باشی و اتفاقی نمیافته".


میبینید عزیزان؟

همه چیز دقیقا همین قدر مسخره و مضحک و بی معنی ست وقتی چیزی در من به تکاپوی چیزی که در من نیست، به جنبش برمی خیزد.

و اوج این اضمحلال جایی ست که چیزی که نیست بخواهد به تولید تئوری مستقلی برخیزد و اعلام موجودیت کند.


تمام دنیای این روزهای من به فکر مرگ مادرم، نشانه های مرگ مادرم، زندگی نه چندان مطلوب پدرم در دنیایی که از آن نیست ولی باید در آن زندگی کند، خودم ، بدن دردم، افکار افگارم، زیبایی های بی اهمیتم، توانمندی های محدودم که از همه شان متنفرم، انگیزه نابودشده م در کنج سینه، تپش قلب، عشق به کسی که دوستش دارم و باز فکر مرگ مادرم،

تصاویر روز مرگش و تمام حسرت من در خفقان آن روز میگذرد.


و او در به در ، در من دنبال شوق زندگی، عشق، تمایل به حضور در جمع و نشانه های برای لایق زندگی بودن میردد.


نیستم.من لایق این دنیای زیبا نیستم.

زندگی با تمام ویژگی هاش در من تبدیل به سفری شده که بارها با پای پیاده آن را دویده م و در لحظات آخر روی آسفالت کشیده شده م.

همین.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۸
فرفر

یک

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ق.ظ
دچار فوران فکری شدن، میتواند نشانه چیز خاصی باشد و یا نباشد.
اهمیتی هم ندارد.
انگار که زندگی، چیزی ست شبیه خسته شدن از خسته شدن.
یا بدحال بودن از بدحالی.
باز فرقی نمیکند.
چیزی که وجود دارد همان امر متقدم است.
خسته بودن.
اینکه از خستگی، خسته باشیم یا نه، تفاوتی در اصل قضیه که خستگی ماست، ایجاد نمیکند.
و اینکه...
١. کنار آمدن با کسی که فکر میکند به اون ظلم شده و حق او از زنده بودن ، بیش از این چیزی ست که حالا دارد و به آن دسترسی دارد، سخت است.
شبیه زندگی در یک مرداب.
شبیه گیجی قبل از شروع دست و پا زدن.
٢. بخش عظیمی از دوست داشتن یک نفر، در این خلاصه میشود که در او چیزهایی را ببینیم که هیچکس نمیبیند و بتوانیم چیزهایی را ارزش گذاری کنیم که کسی نمیکند.
٣.انگار انتهای رفاه و زیبایی زندگی مان، ده سال بعد باشد.
مثل خنکی مطبوع کولر گازی اتومبیل زیر نور خیابان و صدای عصار که از رادیو پخش میشود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۶
فرفر